مجید مجیدی در «بچههای آسمان» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: علی کفش خواهرش را گم کرده و دو کودک برای پنهان کردنش، یک جفت کفش را نوبتی میپوشند.
مجیدی کودکی را بزرگ و فقر را کوچک میکند. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
نسبت فیلم با زمانهاش قابلتوجه است. بیآنکه شعار بدهد، تصویری از جامعهای میسازد که در آن روابط شخصی و ساختارهای بزرگتر در هم تنیدهاند. سیاست در این فیلم، در آشپزخانه و راهرو اتفاق میافتد.
آنچه این فیلم را از آثار همدورهاش جدا میکند، اعتماد فیلمساز به زمان است. نماها اجازه دارند نفس بکشند و تماشاگر فرصت پیدا میکند بهجای دنبال کردن قصه، در آن زندگی کند. ریتم آرام، نه از سر کندی، که از سر اطمینان است.
دوربین در این فیلم کمتر توضیح میدهد و بیشتر نگاه میکند. قابها اغلب چیزی را بیرون میگذارند و همین غیاب، معنا میسازد. صدا نیز همانقدر روایتگر است که تصویر؛ گاهی یک صدای دور، کل یک صحنه را عوض میکند.