باشو، غریبه کوچک

مادری که زبان نمی‌خواهد

سکوت هم صداست؛ اگر خوب گوش کنیم.

لیلا رحیمی | ۱۴۰۵/۰۶/۲۴ | ایران | ۱۹۸۹
صحنه‌ای از فیلم باشو، غریبه کوچک ساخته بهرام بیضایی

بهرام بیضایی در «باشو، غریبه کوچک» روایتی می‌سازد که در ظاهر ساده است: پسری جنگ‌زده از جنوب به شمال می‌گریزد و زنی روستایی، بی‌آنکه زبانش را بداند، مادرش می‌شود.

بیضایی نشان می‌دهد مادری، زبانی جهانی است. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سال‌هاست درباره‌اش حرف می‌زنیم.

دوربین در این فیلم کمتر توضیح می‌دهد و بیشتر نگاه می‌کند. قاب‌ها اغلب چیزی را بیرون می‌گذارند و همین غیاب، معنا می‌سازد. صدا نیز همان‌قدر روایتگر است که تصویر؛ گاهی یک صدای دور، کل یک صحنه را عوض می‌کند.

بازی‌ها بی‌ادعا و دقیق‌اند. هیچ لحظه‌ای برای نمایش مهارت ساخته نشده؛ همه‌چیز در خدمت آدم‌هاست. شاید به همین دلیل است که سال‌ها بعد، چهره‌ها بیشتر از دیالوگ‌ها در ذهن می‌مانند.

فیلم پاسخ نمی‌دهد، پرسش را دقیق‌تر می‌کند. پایان‌بندی نه گرهی را می‌گشاید و نه تماشاگر را رها می‌کند؛ ما را با پرسشی بیرون می‌فرستد که تا خانه همراهمان است.