فروغ فرخزاد در «خانه سیاه است» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: مستندی شاعرانه از زندگی در آسایشگاه جذامیان تبریز؛ نگاهی بیپرده و سرشار از مهر.
فرخزاد با دوربین شعر میگوید و با شعر نگاه میکند. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
بازیها بیادعا و دقیقاند. هیچ لحظهای برای نمایش مهارت ساخته نشده؛ همهچیز در خدمت آدمهاست. شاید به همین دلیل است که سالها بعد، چهرهها بیشتر از دیالوگها در ذهن میمانند.
فیلم پاسخ نمیدهد، پرسش را دقیقتر میکند. پایانبندی نه گرهی را میگشاید و نه تماشاگر را رها میکند؛ ما را با پرسشی بیرون میفرستد که تا خانه همراهمان است.
در بازبینی دوباره، جزئیاتی پیدا میشود که بار اول از چشم افتاده بود: یک شیء در پسزمینه، یک مکث، یک تکرار. فیلم مثل خانهای است که هر بار از دری تازه واردش میشویم.