داریوش مهرجویی در «هامون» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: روشنفکری در آستانه طلاق، میان خواب و بیداری، ایمان و عشق و جنون سرگردان است.
هامون آینه نسلی است که میان کتابها و زندگی گیر افتاد. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
فیلم پاسخ نمیدهد، پرسش را دقیقتر میکند. پایانبندی نه گرهی را میگشاید و نه تماشاگر را رها میکند؛ ما را با پرسشی بیرون میفرستد که تا خانه همراهمان است.
در بازبینی دوباره، جزئیاتی پیدا میشود که بار اول از چشم افتاده بود: یک شیء در پسزمینه، یک مکث، یک تکرار. فیلم مثل خانهای است که هر بار از دری تازه واردش میشویم.
نسبت فیلم با زمانهاش قابلتوجه است. بیآنکه شعار بدهد، تصویری از جامعهای میسازد که در آن روابط شخصی و ساختارهای بزرگتر در هم تنیدهاند. سیاست در این فیلم، در آشپزخانه و راهرو اتفاق میافتد.