اینگمار برگمان در «پرسونا» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: پرستاری از بازیگری که سکوت کرده مراقبت میکند و هویتهایشان در هم میآمیزد.
پرسونا فیلمی است درباره نقابی که وقتی برداشته میشود، چهرهای زیرش نیست. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
بازیها بیادعا و دقیقاند. هیچ لحظهای برای نمایش مهارت ساخته نشده؛ همهچیز در خدمت آدمهاست. شاید به همین دلیل است که سالها بعد، چهرهها بیشتر از دیالوگها در ذهن میمانند.
فیلم پاسخ نمیدهد، پرسش را دقیقتر میکند. پایانبندی نه گرهی را میگشاید و نه تماشاگر را رها میکند؛ ما را با پرسشی بیرون میفرستد که تا خانه همراهمان است.
در بازبینی دوباره، جزئیاتی پیدا میشود که بار اول از چشم افتاده بود: یک شیء در پسزمینه، یک مکث، یک تکرار. فیلم مثل خانهای است که هر بار از دری تازه واردش میشویم.