امیر نادری در «دونده» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: پسری تنها در بندری جنوبی بطری جمع میکند و میدود؛ دویدن، شکل امید اوست.
دونده فیلمی است که نفسنفس میزند و امید میدهد. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
دوربین در این فیلم کمتر توضیح میدهد و بیشتر نگاه میکند. قابها اغلب چیزی را بیرون میگذارند و همین غیاب، معنا میسازد. صدا نیز همانقدر روایتگر است که تصویر؛ گاهی یک صدای دور، کل یک صحنه را عوض میکند.
بازیها بیادعا و دقیقاند. هیچ لحظهای برای نمایش مهارت ساخته نشده؛ همهچیز در خدمت آدمهاست. شاید به همین دلیل است که سالها بعد، چهرهها بیشتر از دیالوگها در ذهن میمانند.
فیلم پاسخ نمیدهد، پرسش را دقیقتر میکند. پایانبندی نه گرهی را میگشاید و نه تماشاگر را رها میکند؛ ما را با پرسشی بیرون میفرستد که تا خانه همراهمان است.