اصغر فرهادی در «جدایی نادر از سیمین» روایتی میسازد که در ظاهر ساده است: زن و شوهری بر سر رفتن یا ماندن از هم جدا میشوند و استخدام یک پرستار برای پدر بیمار، زنجیرهای از دروغهای کوچک و پیامدهای بزرگ را به راه میاندازد.
فرهادی ما را قاضی میکند و بعد آرامآرام ترازو را از دستمان میگیرد. این جمله شاید بهترین راه ورود به فیلمی باشد که سالهاست دربارهاش حرف میزنیم.
دوربین در این فیلم کمتر توضیح میدهد و بیشتر نگاه میکند. قابها اغلب چیزی را بیرون میگذارند و همین غیاب، معنا میسازد. صدا نیز همانقدر روایتگر است که تصویر؛ گاهی یک صدای دور، کل یک صحنه را عوض میکند.
بازیها بیادعا و دقیقاند. هیچ لحظهای برای نمایش مهارت ساخته نشده؛ همهچیز در خدمت آدمهاست. شاید به همین دلیل است که سالها بعد، چهرهها بیشتر از دیالوگها در ذهن میمانند.
فیلم پاسخ نمیدهد، پرسش را دقیقتر میکند. پایانبندی نه گرهی را میگشاید و نه تماشاگر را رها میکند؛ ما را با پرسشی بیرون میفرستد که تا خانه همراهمان است.