خواجه ماجد قاچاق ناخدا خورشید با لنجش را به مأموران خبر میدهد و لنج سوزانده میشود. فرحان، تازهواردی در بندر، میخواهد چند تبعیدی سیاسی را به کشورهای عربی قاچاق کند و از ناخدا کمک میخواهد. ناخدا ابتدا نمیپذیرد اما از سر تنگدستی قبول میکند؛ تبعیدیها خواجه ماجد را میکشند، جواهراتش را میدزدند و ناخدا را زیر تهدید اسلحه به اطاعت وامیدارند تا اینکه نبردی خونین میان او و آنها درمیگیرد.
