رضا، کارگر کهنهکار چاپخانهای که بیناییاش به خاطر کار آسیب دیده، مادرش را از دست میدهد و برای فرار از اندوه خانه به مسافرخانهای میرود و با احمد، جوانی جنوبی که گروهی از کودکان یتیم جنگزده را سرپرستی میکند، هماتاق میشود. پس از دوستی، رضا پی میبرد ارباب احمد در کار بازار سیاه است؛ همزمان خواهر رضا به خاطر نازایی پیوسته از شوهرش کتک و تحقیر میبیند.